فاطيما همه اميد من
فاطيما همه اميد من
روزهاي زندگي خواهرزاده من
تاريخ : چهارشنبه 16 / 7 / 1393 | نویسنده : خاله مهديه
بازدید : مرتبه

...FATIMA    

                     

به وبلاگ فاطيما فرشته ي زميني من خوش آمديد...

                                     0066.gif

              



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 1 / 9 / 1394 | نویسنده : خاله مهديه
بازدید : 204 مرتبه

 

یه سلام خیلیییییییی بلند به دوستای نی نی وبلاگی و دخمل ناز و گلم که الان بعد از مدتتتها  اومدم به وبلاگش سر بزنم .خاله رو  ببخش اگه زود زود نمیام وبلاگتو  به روز کنم ...آخه بین خودمون باشه یه کم تنبلی میکنم .

جونم برات بگه که الان حسسسسابی بزرگ شدی و برای خودت صد البته شیطونی ببخشید خانمی شدی !!

دایره لغاتت هم خیلی زیاد شده .ماششااله حسابی به حرف اومدی و با حرف زدنت دل همه رو میبری .خیلی هم کارهای جدید یاد گرفتی .

شکر خدا که دختر فوووق العاده زرنگ و باهوشی هستی به طوری که گاهی اوقات تعجب میکنیم که توی این سن و سال این همه فهمیده و عاقل باشی و بتونی انقدر خوب و راحت معنی جملات و چیزها رو درک کنی و ازین بابت من همیشه خدا رو شکر میکنم ...کلاه هم که اصلا نمیشه سرت گذاشت  خندونک خیلی زود متوجه میشی و از ترفند طرف آگاه میشی .

این دفعه عکس خیلی زیاد دارم پس صحبتمو کوتاه میکنم تا پست این دفعه طولانی و خسته کننده نشه .

خب خبرهایی که چن وقته بوده یکیش ازدواج خاله فرزانه بوده .آره  خاله جون ،خاله فرزانه 13 شهریور بسلامتی عقد شد .انشااله که مبارکش باشه و خوشبخت بشن.تو هم که عاشق شوهر خالت یا به قول ماها عمو علی هستی و هر وقت میاد خونمون حسابی میری کنارش و تو بغلش و خودتو براش لوس میکنی .بقول ماها دیگه شدی هووی خاله فرزانه .تازه خودتم مرتب کلمه هوو رو تکرار میکنی و مام میخندیم آرام

دیگه اینکه مامان الهه یک هفته ای میشه که از شیر خودش تو رو گرفته آخه میگفت خیلی خیلی تو طول شبانه روز شیر میخوری و طرز شیر خوردنت هم خیلی بد بود و با شیطونی و ورجه وورجه بود این شد که دیگه مامانت از دستت حسابی خسته و اذیت  شده بود  و تصمیم مصمم بر این امر گرفت.البته فقط گاهی شب تا صبح بهت شیر میده ..کار خیلی ساده ای بود یه تلخک از داروخانه خرید و ... حالام قربونت برم هر وقت دلت هوای شیرو میکنه میای طرف سینه مامانت یه خنده ای میکنی و میگ تخ تخ 

حرفهایی که میزنی رو شاید نتونم همشو بگم چون معمولا خیلی حرفا رو میتونی به راحتی همون موقع تکرار کنی ولی مرتب نمیگی ....ولی چندتاییش رو که یادم هستم برات میگم :

پلو =پئو       اسباب بازی=ابای       دوست=دوش      تلخ=تخ       سرد =درد       زرد=درد       چای=دا   شارژ=داس     نباید =نب        موز=مو      خرگوش=خرش       داغ=دا        نی نی =نی نی الو=ائو   مایع =ما        گل =دل

از کارهات بگم:

عاشق جمع کردن و پهن کردن سفره هستی و تا بهت میگیم بیا کمک کن میدویی میای و صد البته که کار ما رو صد برابر میکنی از بس همه رو بهم میریزی .

کلا دختر منظمی هستی و دوست داری که بعد از اینکه کارت با چیزی تموم شد جمعشون کنی و بزاری سر جاشون .مثلا اسباب بازیهاتو میذاری تو سبد اسباب بازی 

خیلی از کارها رو دوست داری خودت انجام بدی .این خصوصیت گرچه برای ما اطرافیان خیلی سخته ولی برای تو واقعا لذت بخشه و ازینکه کاری رو خودت انجام بدی خیلی لذت میبری .

خب بریم سراغ عکسات :

این عکس مربوط میشه به یک روز قبل از عقدکنان خاله فرزانه که مامان الهه برات لباس خریده  بود 94/06/12 :

اینم خاله فرزانه در حال امضا کردن عقدنامه -اون شب خونمون خیلی شلوغ بود ولی خدا رو شکر همه چیز به خوبی انجام شد 1394/06/13 :

این عکس واسه روز بله برون و عقد کنون -این اقا پسرم کیارش خان پسر جاری خاله فرزانس که حسابی هر دوتون مجلس رو گذاشته بودید روی سرتون -الانم دارید به دستور من همو بوس میکنید : 1394/06/13

اینجام که کتاب دعا دستت گرفتی و  رفتی تو حس و حال معنوی ...بگذریم که کتابم بر عکس دست گرفتی .قربون اون صورت چربت برم من 1394/06/13 :

این عروسک رو هم خودم با جوراب برات درست کردم .اسمشم گذاشتیم شهاب ...آرام1394/06/18 :

مشغول بازی با اسباب بازی مورد علاقه ت -1394/06/26 :

یه شب بابا و مامان و مامانم که رفته بودن بیرون یهویی سر از دوچرخه فروشی در میارن و بابات واسه شما فسقل  خانم دوچرخه البته سه چرخه میخره -اون شب خیلی خوشحال شدی -فدای اون خوشحالیات بشمممم -اینم از اولین عکس العمل های شما وقتی سه چرختو دیدی 1394/06/26 :

اینجام روز بعدشه -بمحض اینکه از خواب بیدار شدی رفتی سراغش -هنوز خواب آلودی -1394/06/27 :

همون شبش هم به اتفاق هم رفتیم پارک و تو هم تا تونستی چرخ سواری و بازی کردی 1394/06/27 

اینجام همگی به اتفاق خودم و خانواده شما و خاله فرزانه و  همسرش داریم میریم پارک -شام رو هم همونجا خوردیم و خیلییی به هممون خوش گذشت .تو هم اونجا با یه دختر به اسم النا آشنا شدی کم مونده بود بخوریش انقدر که دوستش داشتی خندونک این عکس هم تو ماشین شما هستیم .بغل خودمی که کم کم خوابت برد 1394/07/03 :

روز 1394/07/17 هم یک مراسم رسمی عقد کنون با حضور اکثر اعضای فامیل برگزار کردیم .متاسفانه شما اصلا توی مراسم سر حال نبودی و مثل چسب به من چسبیده بودی و نمیگذاشتی من کاری انجام بدم یا به مهمونها برسم .بعدشم که تا قسمت اعظمی از ساعات را به خاطر شلوغی مشغول گریه بودی -اصلا هم نتونستم ازت عکس بگیرم غمگینغمگین خب البته بهت حق میدم اون شب خیلی خسته بودی -اینم سفره عقدشون البته عکس تار افتاده نمیدونم موبایلم اون شب چش شده بود ؟ولی در کل مراسم خوبی بود و علی رغم خستگی زیاد خیلی بهمون خوش گذشت .

 نون و پنیر سبزی که خودم واسه سفره عقدشون درستیدم آرام :

یک روز خوب پاییزی همراه با یک بارون زیبا بهانه ی خوبی بود برای بردن شما به حیاط -پنجشنبه 1394/07/30 مصادف با شب تاسوعای حسینی :

یعنی من عاشششق این عکستم از بس ناز شدی :

برگها خیس شده بودن و تو از اینکه صورتت رو روی اونها میذاشتی لذت میبردی :

اینجام حسینیه محلمونه -عاشورای حسینی که اومدیم هیئت ببینیم- طبق معمول دیگه یه بچه دیدی از خود بیخود شدی -با ایلیا دوست شده بودی و کلی هم از خوراکیاش خوردی -1394/08/02 :

با مامانت و مامانی اومده بودیم تو یه فروشگاه واسه خرید لباس...فکر کنم 4 کیلومتر بیشتر تو اون فروشگاه راه رفتی و دویدی ...خیلی هم اصرار داشتی که لپ بچه ها رو بکشی (عادت جدید) ...بعد هم با هزار بدبختی ازونجا آوردیمت بیرون مگه می اومدی؟؟مجبور شدم به خانم فروشنده بگم که بهت محترمانه بگه که با ما بیای خندونک 1394/08/07:

مرتب لباسها رو از سر جاش بر میداشتی :

بعد هم رفتیم ازین فروشگاه هایی که اجناس متنوع و فانتزی میفروشن -وقتی رسیدی به قسمت اسباب بازی ها همچین ذوق کرده  بودی که نگو...همه عروسکا رو یکی یکی بغل میکردی و بوسشون میکردی .اینجام فک کنم یه 4 کیلومتر دیگه دویدی ههههه :

و در آخر یکی ازین خرس کوچولوهای بخت برگشته رو بغل کردی و رفتی طرف در خروجی و خداحافظ و در افق محو شدیآرام!!! مام دیدیم که تو حتما امروز میخوای یه دونه ازینا رو با خودت ببری چون ازین خرسیا رو داشتی واست یه دونه گربه خریدیم اسمشم گذاشتیم ملوسک 94/08/07 :

فدات بشم که کلا واسه ناز کردن پایه ایییی..عاشق این عکستم خیلی ناز شدی -اینجا داری با مامان و مامانی میری خونه خالم واسه عیادتش -94/08/21 :

عزیز دلم به نقاشی خیلی علاقه داری-یه دفتر برات گذاشتیم تو خونمون که توش نقاشی میکشی و تا مدت زمان زیادی سرت گرمه -به ما هم میگی برات چیزی بکشیم -قربون برم که طرز مداد دست گرفتنت انقدر خوبه 94/08/21 :

اینم از نقاشیای شما که این روزا خیلی پیشرفت کردی -آخه قبلا فقط خط صاف میکشیدی یا خط خطی میکردی ولی الان با دقت بهتری این شکلها و خط و خطوط ها رو ترسیم میکنی :

روی مبلای خونه ما مشغول شیطونی و بخند بخند 94/08/21 :

وقتی خاله موهای فاطیما رو خرگوشی میکند به قول فاطیما خرش ههههه 94/08/22 :

اینم یه جمعه پائیزی که به اتفاق هم رفتیم تو یه جای خوش آب و  هوا کنار کوه -خیلی هم سرد بود 94/08/22 :

اینام مامان و بابات نیستناااااا خاله فرزانه  و شوهر خاله علی هستن ...خواستم عکس هنری بشه مثلا "خندونک :

اینم یه برگ و یه منظره زیبای پائیزی :

خب گلم دیگه فعلا عکسی ندارم -همینارو هم که گذاشتم خیلی هنر کردم هههههه

روزهای پائیزیتون زیبا 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 25 / 5 / 1394 | نویسنده : خاله مهديه
بازدید : 386 مرتبه

سلام به خوشگل و شیطون خاله ..به عزیز کوچولوی خاله و به دوستان نی نی وبلاگی که اصلا تو این مدتی که من نبودم سراغی هم ازم نگرفتن !!!

ببخش که این بار پست گذاشتنم خیلی دیر شد .آخه حقیقتش یکم تو پست گذاشتن تنبلی میکنم .

ولی امروز مصادف با روز دختره و بهتر دیدم که بیام وبت رو به روز کنم .

روز دختر مبارک قشنگم 

جونم برات بگه که دیگه حسسسابی بزرگ و شیطون بلا شدی .خیلی هم حرف میزنی و خوشبختانه معانی خیلی از حرفها و جملات رو میدونی .

مدت زیادی هم هست که به لطف خدا راه افتادی و به حدی رسیدی که دیگه تند تند میدوی واسه خودت 

راستی یه چند روز ی هست که از بیماری اسهال و استفراغ خلاص شدی .خیلی حالت بد بود و همش بالا میاوردی و هیچی جز شیر مادر نمیخوردی .هممون خیلی غصه خوردیم .شکر خدا یه چند روزی هست که بهتر شدی ولی وضعیت غذا خوردنت اصلا خوب نیست غمگین غذا رو باید بزور بهت داد .خیلی کوچولو شدی و اصلا قیافت به بچه یکسال و نیمه نمیخوره !

خب بریم سراغ کارها و حرفهایی که بلدی 

اول حرفهایی که بلدی :

سالاد = دالاد        یخ =ی         جوجه =جوج          سس=دد      پی پی =بی بی     آره =آیه     

نه =نه       بستنی =ب           آب=آب       گوجه =جوجه          دوغ=دو         ماست =ما       آقا=آآ  

  باز =با       بیا=بیا           بریم =بئیم     

کارهاتم که خیلی خیلی شیرین شده .معانی خیلی زیادی از جملات رو درک میکنی .مثلا :

در رو ببند  -  فلان چیز رو از تو کمد بیار  - اینو بده به من -

اگه به وسائل کسی دست بزنی و بهت بگیم مال فلانیه نباید دست بزنی میزاری سر جاش

معنی سر جاش رو خیلی وقته بلدی و وقتی بهت میگیم فورا همون چیز رو میزاری سر جای خودش.

  عاشق اینی که قاشق و چنگال بیاری بزاری توی سفره

وقتی بهت میگیم اسباب بازیهاتو جمع کن سریع میزاری سر جاشون .حتی گاهی خودت بدون اینکه بهت بگیم جمعشون میکنی .

به ریختن آشغال هم خیلی حساس هستی .اگه چیزی روی زمین بریزه سریع دنبال سطل میگردی تا بندازی توی سطل  

از آفرین گفتن بهت خیلی خوشت میاد .وقتی کار خوبی انجام میدی و بهت میگیم آفرین ..خنده ای میکنی و خودت برای خودت دست میزنی .

عاشق بستنی هستی .یه سوپری نزدیک خونمون هست هر وقت میای خونمون مامانم میبرتد برات بستنی میخره .دوست داری خودت به آقای فروشنده پول بدی .بستنی که میخوری احساس میکنی روی ابرا نشستی آرام

بهت میگیم کلاغه چی میگه ؟ میگی : دار دار     قورباغه چی میگه؟؟ میگی : دور دور 

صدای گربه و بره رو هم خوب بلدی در بیاری 

گاهی وقتا واسه خودت یه جایی میخوابی و پتو میندازی روی خودت .بعد روی سینه خودت میزنی و میگی : پیش پیش ...عاشق این حرکتتم که خودتو میخوای خواب کنی چشمک

دیگه جونم برات بگه که حرکات صورت رو چند تاشو بلدی مثل عصبانی و متعجب و وقتی میگیم عصبانی چطوریه اخماتو میکنی تو هم .تعجب کردنتم که خیلی باحالا 

راستی خاله جون قبل از ماه رمضون رفتیم آتلیه .وای اونجام داستانی بود .چون تو همکاری نمیکردی.

تازه همشم اخمالو بودی .من و خاله فرزانه و مامانت و خانم عکاس با هزار تا بدبختی میخندوندیمت .

فکر کنم یه یک ساعتی اونجا بودیم .یه جا بود باید بین یه تخم شکسته  خیلی بزرگ که روی یه لونه بود مینشستی .خیلی هم جالب بود ولی گریه کردی و نذاشتی .منم ناراحت بودم از دستت قهر

یه جا هم بود توی یه سبد حصیری باید میشستی ولی اونم قبول نکردی و گریه کردی...خلاصه دیگه خانم عکاس آون آخری دیگه جون نداشت ..خیلی از دستت اذیت شده بود .ولی خیلی خیلی خانم مهربون و با حوصله ای بود .سر عکس گرفتن ازت هم خیلی خندیدیم .خلاصه خاطره ای شد .

تازه بعدشم یادمون اومد برات اسباب بازی هاتو نیاوردیم تا باهاشون عکس بندازیغمگین گردنبندتم یادمون رفت بندازیم گردنت .بعدشم هر کاری کردیم حتی نذاشتی یه دقیقه رو سرت گل سر بزاریم .حیف شد خاله وگرنه با گل سر و کش مو خیلی خوشگل تر میشدی ..

انشااله تو پست بعدی عکساتو میذاریم .

خب بریم سراغ عکاست :

این اولین واکنش شما در مقابل اولین جوجه ای که برات خریدیم :

وای خدا میدونه چقدر از دستت خندیدیم .آخه ازش میترسیدی و از طرفی هم دوست داشتی بهش دست بزنی .توی صورتت اضطراب و تمنا موج میزد -جمعه 94/3/8    :

تو راه آتلیه واسه عکس گرفتن از تو -پنجشنبه 94/03/21   :

یه دختر بچه تو آتلیه بود که حسابی باهاش رفیق شده بودی .کلا ارتباط خیلی خوبی با بچه ها داری و وقتی بچه یا به قول خودت نی نی  ببینی از خود بیخود میشی :

واست ازین خونه سازیا خریدم خیلی دوست داری و باهاشون حسابی سرگرم میشی .خاله این ژستای اخمو رو میشه نگیری جلوی دوربین؟؟؟؟-94/03/22  :

نمی دونم چرا از اینکه لباس تن این عروسکات باشن بدت میاد !!!.اینجام داری لباسای عروسکتو در میاری .قربون اون بازیای کودکانت برم -جمعه 94/03/29:

یک خواب ناز -شنبه 1394/04/6-مصادف با دهم رمضان :

اغلب اوقات ما شما رو در این حالت یعنی بستنی خوردن میبینیم.چیزی که واقعا عاشقش هستی .اینم یه عکس از بستنی خوران جنابعالی -اوج خوشحالی رو میشه توی چشمای معصومت دید -1394/04/06  :

اینجام که بردمت حیاط و داریم طبق معمول آب بازی میکنیم .مگه کار دیگه ای هم باید توی حیاط کرد جز آب بازی؟؟پنجشنبه -1394/04/11  :

دختر خوشگل و ناز داریم ما محبت-فدات بشم که با این لباس کلی ناز و خوشگل شده بودی -1394/04/14:

خاله فرزانه هم داره ازت عکس میگیره -دیگه میدونی عکس یعنی چی و خودت ژست میگیری جلوی دوربین :

طبقه پایین خونمون رو خیلی دوست داری -الانم اومدیم پایین و داری بازی میکنی -1394/04/18 :

اینم نقاشی شما-کلا به اینکه کسی برات نقاشی بکشه و یا خودت کاغذ رو خط خط کنی علاقه داری.قربون پیکاسوی خودم برم با این نقاشیش -1394/04/19 :

اینجا اومده بودم خونتون -مامانت گفت کمدت رو مرتب کنم -منم این پالتو رو که مامانت واسه سیسمونیت دوخته بود رو دیدم که البته واسه سه سالگیته -گفتم تنت کنم ببینم چه شکلی میشی...دیدم وای ماه شدی ...خیلی بهت میاد -دوشنبه -1394/05/05  :

فاطیما در حال غذا خوردن -البته با هزارتا ترفند باید بهت غذا داد غمگین 1394/05/07 :

طبق معمول بازم بستنی خورانه هههههه -1394/05/10 :

اینجام رفتیم شهر بازی -بردیمت استخر توپ-خیلی تاریک بود موبایلم فلش زد ..توام اینطوری شدی .کلی به خاطر این عکس خندیدیم -جمعه 1394/05/21  :

خوب عزیزم یه چند روزی هم هست که اسباب کشی کردین رفتین خونه جدید .انشاله که مبارکتون باشه ..خیلی هم دلم برات تنگ شده ..از همین جا میبوسمت ...فدای همه قشنگیات بشم عزیزم ..فعلا خدانگهدارت بوس



موضوع :
تاريخ : شنبه 2 / 3 / 1394 | نویسنده : خاله مهديه
بازدید : 309 مرتبه

سلام به گل دخترمون عزيز دلمون شيطون و وروجكمون 

سلام به همه دوستای نی نی وبلاگی خوبم 

خب عزيزم ببخش اگه دير به دير ميام واست پست ميزارم .آخه سخت مشغول حوندن امتحانات هستم .با این درسا و کارم حسابی سرم شلوغ شده .دعا كن خاله همه امتحاناشو پاس كنه اون وقت زود زود ميام برات پست ميذارم 

خب عزيزم جونم برات بگه كه ديگه  حسسسسابي بزرگ شدي .معني خيلي از جملات و كلمات رو ميفهمي سطح دركت خيلي بالارفته خدا رو شكر .خيلي از كارها رو خودت انجام ميدي و در نهايت كلام اينكه خيلي خيلي شيرين شدي .واقعا نميدونستم بچه يكساله انقدر شيرين و خواستني و خوردنيه ولي با بودن تو فهميدم كه تو اين سن چه قند عسلي هستي خاله جون

حرف زدنت خيلي پيشرفت كرده .چيزای زیادی رو دیگه بلدی بگی :

عروسک هاپوتو که میبینی میگی :هاپ هاپ

دستات که کثیف میشه میگم بریم دستاتو بشوریم میگی : بئوریم بئوریم

بهت میگم بریم مثلا فلان جا میگی : بئیم 

بهت میگم شامپو بزن به سرت با دستات موهاتو میمالونی .میگن لیف بزن اون یکی دستتو میکشی رو اون دستت یعنی داری لیف میزنی بعد هم میگی :جیف

بهت میگم جیش کردی ؟ میخندی و میگی : دیس دیس

عاشق حمام کردنی کلا توی حمام که هستی بهترین لحظات عمرت حساب میشه .میگم فاطیما بریم حموم؟با خوشحالی میگی : حم حم حم  

به من (مهدیه ) میگی : مه  و اگه کنارن نباشم مرتب اسممو صدا میزنی 

به خاله فرزانه میگی : نه 

به دایی محمد میگی :memed

به مامانم میگی : ماما 

توی کوچه که باشیم و ازت بپرسیم ماه کو؟؟ سرتو رو به آسمون میکنی و با انگشتت ماه رو نشون میدی و میگی : ما 

میگیم فاطیما بع بعی چی میگه ؟میگی : ب  ب  ب  انقدر قشنگ میگی ب آدم همش میخواد ازت بپرسه 

رابطه وسائل رو با هم دیگه خیلی خیلی خوب میدونی مثل : دوشاخ با پریز برق-کبریت با شمع و کیک-کلید با در-قاشق و بشقاب-مداد و کاغذ

جمله سوالی رو تشخیص میدی وقتی ازت سوال میکنیم مثلا میگیم فاطیما غذا میخوای؟؟چند بار سرتو به معنی بله تکون میدی ..وای خاله عاشق این حرکتتم بخدا 

تازگی هم بلد شدی دیگه میگی : نه نه !! منم مخصوصا هی ازت میپرسم که بگی نه و بعدشم بخورمت 

تقریبا میتونی با قاشق خودت غذا بخوری ...البته بماند که چقدر لباساتو کثیف و چرکولک میکنی !! یه کم بدغذا  و کم خوراک هم شدی .با هزارتا بدبختی و ریشخند و عروسک و اینا باید بهت غذا داد .مامانت خیلی غصه میخوره به خاطر غذا نخوردنت .غمگین

وقتی چیزی نباشه دستاتو به دو طرف باز میکنی و با ناراحتی میگی : نیس غمگین

عاشق عروسک جناب تو برنامه خندوانه هستی ..وقتی میاد انقدر ذوق میکنی و میخندی و جست و خیز میکنی که آدم میترسه خدا نکرده طوریت بشه !

وقتی چیزی تموم میشه یا کاری تموم میشه دو تا دستاتو به هم میمالونی یعنی تموم شد .چند روز پیش مامانم داشت نماز میخوند و تو هم داشتی نگاش میکردی .وقتی نمازش تموم شد این کارو کردی .خییییلی خوشششمزه اییییییی بوس

لواشک و بستنی رو خیلی خیلی دوست داری .فقط با این دوتا میشه یه جا آروم نشوندت !! البته لواشک رو من زیاد برات جالب نمیدونم ولی بابات همیشه برات میخره 

از شیطونیات هم ماشششااله هر چی بگم کم گفتم .یه دقیقه اگه به حال خودت بزاریمت معلوم نیست چه بلایی سرت میاد  یا سرت میخوره به دیوار یا می افتی

راستی عزیزم هنوز راه نیفتادی .با اینکه شکر خدا بچه زرنگی هستی ولی همه متعجبیم که چرا نمیتونی به تنهایی خودت راه بری ..امیدوارم جای نگرانی نباشه دخملکم

راستی خاله اول اردیبهشت رفتیم گوشاتم سوراخ کردیم .کل کلینیک رو با گریه هات گذاشته بودی رو سرت .من که دلم اصلا طاقت نداشت . پشت در اتاق وایساده بودم و نمی اومدم تو ....خلاصه که با این گوشواره های کوچولو خیلییییی خوشگل ترشدی گلم .  

تازگیا یه کم خسیس شدیا خندونک  بعضی چیزا که دستت باشه اگه بهت بگیم بده اخماتو تو هم میکنی و تو دل خودت قایمش میکنی و اعتراض میکنی ..الهی فدات بشم که همه کارات با نمکن

بهت میگیم فاطیما ناز کن یه طرف صورتت رو میچسبونی به کتفت و همینطور نگاه میکنی .اینکارو که میکنی آدم فقط میخواد بخورتد بخدا 

معنی جمله عصبانی هستم یا ناراحت هستم رو میدونی .مثلا وقتی کار بدی میکنی یا دست به چیزی میزنی .خیلی آروم بهت میگم فاطیما نکن یا دست نزن عصبانی میشما !!!تو هم فورابا اون چشمای معصومت به چشمام و صورتم نگاه میکنی .میخوای ببینی عکس العمل من چیه و من چه حالتی میشم .و خوشبختانه در بسیاری ازین مواقع این جمله جواب داده چشمک

یه وقتایی روسری سر میکنم و برات ادای پیرزنا رو درمیارم .میگم فاطیما میخوای حاج خانوم بشم ؟؟همچین میخندی و گل و از گلت میشکفه که نگو ...خیلی دوست داری . اگه روسری سر خودتم بکنم سعی میکنی کارای منو تکرار کنی .

  خلاصه اینکه وقتی میای خونه ما هم ما حسابی سرمون گرم میشه هم خودت ..هممون همش باهات بازی میکنیم  و باهات حرف میزنیم و کار جدید بهت یاد میدیم .

خب حالا بریم سراغ عکسای این چند هفته و چند روزت 

اینم گوشواره های خوشگل شما . 94/2/1

بعد هم برای اینکه آروم بشی از کلینیک که اومدیم بیرون مامانت برات این کتاب رو خرید ولی بعد از یه ساعت هممون براش فاتحه خوندیم آرام.بیچاره تیکه تیکه شد زیر دستت -این تل رو هم من زدم رو سرت که خوشمل بشی :

مامان و بابای عزیزم هر دوشون متولد ازدیبهشت هستن اونم با تفاوت فقط چند روز .به همین خاطر  واسشون یه جشن تولد خیلی کوچولو گرفتیم و مامانت هم زحمت کشید کیک درست کرد .شمام که عاشششق شمع ...94/02/11-شب ولادت حضرت علی (ع) روز پدر

مامانم برات آبنبات خریده بود یه کمی ترش بود .وقتی میخوردی قیافت خیلی دیدنی میشد -94/02/9

اینجام جمعه 94/02/18  داریم میریم گردش :

یک خواب عمیق بعد از کلی ورجه وورجه کردن و بدو بدو -5 شنبه 94/02/3 :

11/02/94 :

قربون شکل ماهت بره خاله که انقدر لباس سفید بهت میاد-94/02/17 :

اینم تازه ترین عکسات :

جمعه 94/02/25  توی حیاط خونمون -حیاط رو خیلی دوست داری منم اکثر مواقع میبرمت و با هم باغچه رو آب میدیم .مورچه ها رو نگاه میکنی -توپ بازی میکنیم .شمام که قربونت برم ماشااله واسه هر کاری پایه ای :

ماست رو خیلی دوست داری .اینم قیافه شما در حال خوردن ماست :

از پشه بند بچگیات برات خونه درست کردم .از بس شیطونی میکردی گفتم شاید آروم بگیری .ولی زهی خیال باطل اصلا نرفتی تو خونت حتی یه دقیقه غمگین:94/02/25

عاشق اینی که بری سر کیف پول و کیف دستی ...اونوقت در یک چشم به هم زدن هر چی توش هست و نیست رو میریزی بیرون .

اینم صحنه فضولی فاطیما خانم از کیف بنده 94/02/31 :

اینم عکس العمل شما در مقابل دیدن یه اسباب بازی واسه اولین بار .این ماشین رو بابات سال 86 واسه دایی محمد عیدی خریده بود .منم لای خرت و پرتا پیداش کردم و توش باطری گذاشتم و دادم به شما.الان داره میخونه و شمام داری نگاش میکنی و خودتو تکون تکون میدی -94/2/31 :

 عزیزم خیلی دوست دارم و عاشقتم ...



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 26 / 1 / 1394 | نویسنده : خاله مهديه
بازدید : 336 مرتبه

عزيزم بالاخره موفق شديم جشن تولد يكسالگيت رو در 21 فروردين ماه 94  كه مصادف با شب ميلاد حضرت فاطمه (ص) و روز مادر بود بگيريم !

اينكه ميگم موفق شديم چون اصلا فرصت نميشد برات تولد بگيريم .بيست و هفتم اسفند كه دقيقا رو دنيا اومدنت بود كه اصلا جور نشد .چون همه دنبال خريد عيد و خونه تكوني و اين حرفا بودن .بعدش كه عيد شد مهموني رفتنا شروع شد خاله جونمم همراه با شوهر و پسر و دختر و عروس و داماداش  از تهران اومده بودن و چند روزي مهمون ما بودن .بعد هم که به ایام فاطمیه برخورد کرد .هفته بعد يكي يه برنامه ديگه داشت ..دوباره يكي ... تا اينكه روز بيست و يكم فروردين ماه شب ولادت حضرت فاطمه (س ) تولدت رو گرفتيم .اونم با حضور  خونواده خودمون و خونواده پدري شما .يعني مامان بزرگت و بابا بزرگت و عمه هات . تولد رو هم به خاطر راحتي مامانت خونه خودمون گرفتيم .چون اينطوري ما دخترا بيشتر ميتونستيم كمك كنيم .

خودمون نخواستيم زياد تولدت رو شلوغ كنيم .چون اينطوري خيلي بهتر بود و بيشتر بهمون خوش ميگذشت 

شب قبل از تولدت و من و خاله فرزانه خونه رو تزئين كرديم چون بنا به گفته من : تا فاطيما باشه كاري نميشه كرد .پس بهتره امشب انجام بديم .والحق هم كه درست گفتم !

خلاصه جونم برات بگه كه مامان و بابات صيح روز تولد شما رو از خواب ناز بيدار ميكنن و ميان خونه ما .ظهر كه من اومدم خونه ديدم مامان جونم و مامان شما توي آشپزخونه سخت مشغول تداركات تولد هستند .صبح هم  مامانت و خاله فرزانه واست چيز ميزاي تولد خريده بودن .

از خواب ناز بيدار كردن شما در صبح زود همانا و بدخواب شدن شما هم همانا 

فقط خدا ميدونه تا عصر چي به سر ما و خودت اومد تا بخوابي ..واي كه چقدر اذيت كردي و اذيت شدي ...مگه ميخوابيدي؟؟؟اخلاقت بد شده بود .گريه ميكردي .معلوم نبود چته .صد بار مامان الهه بهت شير داد كه بخوابي .هي همه ميگفتيم نه ديگه الان خوابش برد ..ولي زهي خيال باطل...حالا اين دو تا (مامانم و مامانت ) توي اشپزخونه كلي كار دارن .تو ام مونده بودي رو دست من ...

فقط يادت باشه پدر هفتم من رو در آوردي خندونک فاطيما ببين اين چيه؟؟فاطيما بريم كوچه؟؟فاطيما مورچه ها كجان؟؟به به ميخواي؟؟بريم بخوابيم؟؟كه فكر كنم عمليات روي پا خواب كردنت  فقط 8 بار تكرار شد . و هر دفعه بلند ميشدي و ميرفتي دنبال راهت ....

به خاله فرزانه گفتم چقدر خوب شد ديشب كار تزئينات رو انجام داديم ...حدس ميزدم كه با وجود تو نشه كاري كرد عزيزم 

خلاصه بالاحره مامانم موفق شد ساعت شش و هفت بعد از ظهر روي پاهاش  و با صداي موسيقي موبايل شما رو خواب كنه .ما هم كه هممون انگار به آرزومون رسيده بوديم از فرصت استفاده كرديم و رفتيم دنبال بقيه كارا . شمام يه خواب حسابي كردي قربونت برم .فقط اگه نميخوابيدي معلوم نبود موقع تولدت چي ميشد ؟؟ ديگه خود مامان ها كه اين پست رو ميخونن بهتر ميدونن !!

خب حالا بريم سراغ عكساي خوشگلت عزيزم :

يه ژست متفكرانه و يك نگاه خيره  به كيك تولد در كنار مامان و بابا :

حتي يه لحظه هم نذاشتي اين كلاه رو بزاريم روي سرت غمگین :

ايشون هم گلبرگ خانم سه ساله دختر عمه فاطيما هستن .يه دختر مودب و دوست داشتني :

هر دوتون همديگه رو دوست دارين ولي خب گاهي هم سر تصاحب بر چيزي دعواتون ميشه هههه

در حال برداشتن گل سر از موهاي مبارك دختر عمه :

ميز پذيرائي :

شام هم ماكاروني - ته چين مرغ و ذرت مكزيكي بود كه ماماناي گلمون زحمتشو كشيدن خيلي هم خوشمزه بود :

ژله آكواريوم كه خاله فرزانه و مامانت درست كردن :

آخر سر هم كادوهاي تولدت رو باز كرديم كه شامل : لباس و عروسك و مبالغ نقدي بود .دست همگي درد نكنه 

راستي اون روز آهنگاي شاد بچگونه و مخصوص تولد  گذاشته بوديم شمام كه  از خودت حركات موزون در مياوردي و  باعث خنده ما ميشدي .

خلاصه خاله جون تولد خوبي بود و به همگي خوش گذشت .خاطره خوبي  واسه هممون شد .

انشااله تولد 100 سالگيتو بگيريم عزيزم 

اينم عكس روز بعد از تولدت :

قربون اون خنده هاي خوشگلت برم كه وقتي مهمون مياد  قايمشون ميكني و جدي ميشي :

 

اینم هدیه تولد از طرف من .دفعه اول که دیدیش اونقدر ذوق کردی که نگو .بغلش کردی و کلی بوسش کردی بهش میگی هاپ :

اينم از خاطره جشن تولد يكسالگي رز گل خاله ...يه شب شاد و به ياد موندني ..يه شبي كه لباي همه خندون بود .

راستي خاله كاراي جديد زياد ياد گرفتي .انشااله تو پست جديد برات ميگم گلم .فقط نميدونيم چرا راه نميري .البته جاي نگراني نيست عزيزم هنوز دير نشده ..

خيلي دلم برات تنگ شده زود بيا ببينمت ميخوام يه دنيل ببوسمت 

شبت خوش عزيزم ..بوووووس 

 

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 25 / 1 / 1394 | نویسنده : خاله مهديه
بازدید : 313 مرتبه

سلام سلام صد تا سلام اول به دوستاي خوب و مهربونم و به فاطيماي عزيزم 

دلم واسه همتون تنگ شده بود . خيلي وقت بود ميخواستم بيام اين وبلاگو به روز كنم ولي متاسفانه فرصت نميشد .

عيد همگي مبارك البته با تاخير . اميدوارم سال 94 براي همه سال خوب و خوشي باشه 

خب عزيزم به لطف خدا عيد امسال دومين عيدي بود كه كنارمون بودي و در كنار تو عيدمون خيلي قشنگ تر و دلچسب تر بود .

موقع سال تحويل شما خونه ما بودي ولي خواب خوش بودي .

اينم عكساي سفره هفت سينت عزيزم :

ميخواستي دست بزني به سفره ولي چون بهت گفته بوديم دست نزن شمام گوش كردي به حرفمون :

ولي خب در نهايت طاقت نياوردي البته خيلي شيطوني نكردي :

اولين بار بود توي عمرت ماهي ميديدي ..كلي ذوق كرده بودي عزيزم :

اينم عكس سه روزگي شما در سال تحويل 93 :

يادش بخير چقدر كوچولوووو بوديييييي

خب عزيزم اميدوارم سالهاي سال در كنار تو عيدهاي خوب و شادي رو از پشت سر هم بگذرونيم ...

پست بعدي وبلاگت واسه عكساي تولدته .انشالا زود ميام ميزارمشون 

خيلي دوستت دارم و دلمم حسابي برات تنگ شده ...از جمعه تا حالا نديدمت .فدات بشم 

خدانگهدارت 



موضوع :
تاريخ : جمعه 29 / 12 / 1393 | نویسنده : خاله مهديه
بازدید : 533 مرتبه

                                        Image result for ‫وبلاگ قشنگ كن دخترانه تولد‬‎

سلام به خوشگل خاله به ماه خاله به شيطون بلاي خاله 

عزيزم تولد يك سالگيت مبارك

هوراااااااااااااا  فاطيما جونم يكساله شد محبتجشنجشنجشن

فدات بشم عسلم كه بالاخره تعداد ماه هاي زندگيت به 12 رسيد .

ديروز اولين سالگرد تولدت بود. غنچه خاله اين يكسال براي من بهترين سال هاي عمرم بود چون با تو بودم .با تو كه قشنگترين لحظه ها و روزها رو برام  تداعي كردي .با تو كه معني معجزه را فهميدم .

عزيز دل من هنوز بعد از يكسال باور نميكنم كه بعد از اين همه چشم انتظاري خدا همچين فرشته اي رو بهمون هديه كرده باشه .ممنون كه خنده و شادي رو با بودنت بهمون هديه كردي... .ممنون كه بودي ...ممنون كه با بودنت معني واقعي خوشبختي رو بهمون چشوندي .از ته قلبم دوست دارم وروجكم.

يكسالي هست كه وقتي به چشماي خواهرم نگاه ميكنم به جاي رنگ حسرت و نا اميدي رنگ خوشحالي و اميد ميبينم .خدايا شكرت به خاطر همه چيز

فاطيما جونم پارسال همچين موقعي همه سرمون به تو گرم بود .عيد 93 بهترين عيد عمر ما بود و تولد تو بهترين عيدي بود كه تا حالا هممون گرفته بوديم .

اينم عكس شما در اولين روز تولدت :

مثل ماه بودي عزيزم .يادش بخير واقعا اون روز چه روز خوبي بود 

فاطيماي عزيزم شما ساعت 9:55 دقيقه صبح روز 27 اسفند 92 به اين دنيا پا گذاشتي .

عزيزم فعلا چون هممون تو گير و دار عيد و خونه تكوني و اين چيزا هستيم فعلا مراسم تولد برات نگرفتيم .انشااله هفته آينده يه مراسم كوچولو و خودموني برات قراره بگيريم .ببينيم تا چي پيش مياد .

خب برم سراغ كارهاي جديدي كه بلد شدي :

فاطيما خانم قصه ما فعلا همه كاري بلده غير از راه رفتن ....از ليوان شكستن و عروسك ممه دادن تا فضولي و لج اين و اون رو در آوردن غمگین البته ميتوني روي دو تا پاهات به مدتي تقريبا زياد بايستي ولي تنبلي ميكني يا نميدونم ميترسي كه راه نميري .البته گاهي يكي دو قدمي مياي جلو

شيطوني و بدو بدو كه نگو ..مگه كسي جرات ميكنه چلوت كاري انجام بده؟؟همه چيرو بهم ميريزي

مرتب مثل جوجه ها دنبالمون چهار دست و پا مياي .فقط تا موقعي كه خوابيدي خونه ساكت و آرومه خندونکالهي قربون اون شيطونيات بشم 

ديگه معني خيلي از حرفها رو متوجه ميشي .شكر خدا كه دختر خيلي باهوشي هستي و خيلي زود چيزي ياد ميگيري . 

بالاخره سومين دندون دخملمون هم در اومد .دندون بالا از سمت چپ مباركت باشه عزيزم 

راستي دايره لغاتت داره روز به روز بيشتر ميشه مثلا به سگ يا هاپو ميگي :هاپ  به آب ميگي :ab يا eb ...به من (مهديه) ميگي :مه   به دايي محمد ميگي : دا   و گاهي اوقات هم ميگي بييم يعني بريم

دايي محمد يه دونه عطر داره بهت ميديم كه بو كني ميگيري جلوي بينيت و فوتش ميكني واي كه ما چقدر ميخنديم از اين كارت .خيلي با نمكه 

راستي خاله مورچه ها رو خيلي دوست داري و اگه مورچه اي جايي باشه كلي باهاشون سرگرم ميشي و حركتشون رو دنبال ميكني و باهاشون حرف ميزني 

موبايل لمسي رو از موبايل معمولي تشخيص ميدي اگه لمسي دستت باشه شروع ميكني به كشيدن انگشتت روي صفحه كه مثلا داري عكساشو ميبيني اگه موبايل معمولي باشه فقط فشارش ميدي .و اين برامون خيلي جالب و خنده داره

سه تا از ميوه ها رو ميشناسي .البته خودم يادت دادم .مثل سيب و خيار و پرتغال و اگه توي ظرف باشن و هر كدومو بهت بگم بهم بده ميدي بهم 

بهت ميگم فاطيما منو حموم كن سرمو بشو دستت رو ميكشي رو سرم مثلا داري شامپو ميزني بهم اينم خودم بهت ياد دادم

راستي عزيزم علاقه زيادي به مداد و كاغذ داري و هر وقت مدادي دستت باشه دوست داري روي كاغذ خط خطي كني و رابطه بين اين دو رو خيلي خوب ميفهمي .ايشالا بزرگ تر كه شدي خودم بهت نقاشي ياد ميدم تا مثل من گاهي نقاشي كني عزيزم .

بالاخره تلاش هاي اينجانب به ثمر نشست و موقع برداشتن گوشي تلفن يا موبايل بلند ميگي عهههههه يا ميگي ائووووووو ...البته گاهي اوقات با كنترل تي وي هم همين كارو ميكني.وقتي هم بهت ميگم منم الو كنم گوشي رو ميزاري روي گوشم

مدتيه دوست داري كارهاتو خودت انجام بدي مثل غذا خوردن كه البته فكر كنم اين رفتار براي مادرا اصلا خوشايند نيست چون واقعا همه جا رو كثيف ميكني و غذا رو ميريزي روي لباسات و زمين . ولي كم كم بايد بلد بشي كه خودت غذا بخوري 

روز 26 اسفند هم واكسن يكسالگي رو زدي .قدت 75 و وزنت هم 9100 كيلوگرم بود .

خب ديگه برم سراغ عكسات تو اين ماهي كه گذشت :

اين عكساي شهر بازيه كه برديمت .تاريخ 93/12/8 

خيلي دوست داشتي و بيشتر توجهت به بچه هاي اطرافت بود

 اينجا با مامانت داريم ميريم بيرون .قربون اون موهاي خوشگلت برم :

همون روز هم برات اين جور چين رو خريدم .چند تا حيوونه كه قسمتي از بدن هر كدومشون جدا ميشه و تو بايد بدوني كه هر تيكه مال كدوم حيوونه كه تقريبا ميشه گفت يكي يا دوتا شون رو بلدي سر جاي خودش بزاري مثل هاپو . با اين جورچين خيلي باهات كار ميكنم اينطوري حيوانات رو هم بلد ميشي .انگشتت رو ميزارم روي اونا و اسم حيوون ها رو  برات ميگم تو هم خيلي دوست داري :

اينجام يادي از بچگيهات كردم رفتم كريرت رو آوردم (93/12/14) .خيلي دوست داشتي و بازي كردي :

قربون اينطوري نشستنت برم .خيلي دوست دارم وقتي اينطوري ميشيني :

اينجا بهت گفتم جوجو رو روي پاهات بذار و خوابش كن و تو هم مثلا داري انجامش ميدي چشمک :

اينجام بهت گفتم فاطيما جوجو رو بهش ممه بده ...شمام شروع كردي به دادن شير بهش .الان مثلا دقيقا دهن جوجو جاييه كه بايد باشه دقت كنيد :خندونک

خب عزيزم فعلا خدانگهدارت  تا پست بعدي بيام و انشالا عكساي تولدت رو بزارم 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 3 / 12 / 1393 | نویسنده : خاله مهديه
بازدید : 430 مرتبه

سلام به آفتاب گرمي بخش زندگيم 

به نازنازي شيطون خودم ...به شيطون بلاي خودم

عزيزم 11 ماهگيت مبارك جشن ديگه كم كم داره سالگرد تولدت هم نزديك ميشه 

اين روزا هم كه ماشششااله هر چي از شيطونيات بگم كم گفتم .از روز چهارشنبه تا جمعه شب خونمون بودي .واي واي خاله چقدر تو انرژي داري قربونت برم ...من موندم مامانت از دستت چي ميكشه ..همش شيطوني .مگه يه دقيقه ميشيني يه جايي؟؟؟

الهي فدات بشم كه انقدر بهم وابسته شدي .ديگه هر چي از وابستگيات بهم بگم كم گفتم .وقتي از سر كار ميام خونه تا منو ميبيني جيغ بلندي ميكشي و ميپري تو بغلم .ديگم كنده شدنت از من با خداست!!! .گاهي وقتا تا نيم ساعت لباساي بيرونم تنمه اخه نميري بغل كسي تا من لباسامو عوض كنم.همش دوست داري بغلم باشي و فقط هم منو بوس ميكني و البته گاز هم ميگيري !!

خب برم سراغ شيرين كاريات عزيزم و چيزايي كه ياد گرفتي :

كلمات جديد ياد گرفتي  مثل :

چتر =اپر     آب=آپ يا آب   رفت =اپ     به به =به به       بابا=بابا       مامان =ماما 

ديگه معني خيلي از جملات رو ميدوني .گاهي وقتا تعجب ميكنيم ازينكه ميفهمي ما چي بهت ميگيم يا چي ازت ميخوايم .هر چيزي رو هم با يك بار يا حداقل دوبار ياد ميگيري.

مثلا بهت ميگيم اين در رو ببند يا باز كن انجامش ميدي يا مثلا بهت ميگيم غذاتو بده منم بخورم قاشق غذا رو ميذاري دهنمون البته گاهي دم قاشق رو ميچپوني تو حلقمون ههههه !!!! و خيلي از جملات ديگه رو كه متوجه ميشي و انجام ميدي 

دو روز پيش برات بيسكوئيت و شكلات و اورده بودم بسته شكلات رو دادم دستت و بيسكوئيت هم اون يكي دستت بهت گفتم فاطيما شكلات رو بده من بهم دادي !!گفتم حالا بيسكوئيت رو بده بهم دادي منم اينطوري بودم تعجب  

طبقه پايين رو خيلي دوست داري.تا بهت ميگيم بريم پايين همچين خودتو تو بغلمون فشار ميدي بهمون يعني بريم !! عاشق اتاق خواب طبقه پايين هستي .به قول مامانت برات مثل سرزمين عجايب ميمونه!!

يه دونه مجسمه  ماهي داريم دهنش بازه ميگيم فاطيما ماهي چيكار ميكنه ؟؟دهنتو باز ميكني مام كلي ميخنديم

دست شستن رو خيلي دوست داري .هر وقت تو آشپزخونه باشيم و شير اب باز باشه دوس داري دستاتو بشوري و كيف هم ميكني ازين كار

اگه دستمال بهت بديم و بگيم صورتت رو تميز كن خيلي قشنگ تميز ميكني و خيلي خوب معني تميز كردن رو ميدوني 

يه كار خيلي بامزه كه بلد شدي اينه كه عروسكتو كه اسمش ني ني هست رو بهت ميديم و بهت ميگيم فاطيما بهش ممه بده تو هم صورت عروسك رو روي سينت فشار ميدي !!!يعني داره شير ميخوره !!!واي اگه بدوني چقدر ميخنديم اين كارت خيلي با مزه ست .گاهي وقتام عروسكو بر عكس ميگيري و بهش شير ميدي !!!

بازي گل يا پوچ رو خيلي دوست داري و هر وقت بهت ميگيم بيا گل يا پوچ دستاتو مشت ميكني و ميخندي و كلا استاد حدس زدن هم هستي و ميدوني تو كدوم دستمونه !!!

كلاغ پر و اتل متل توتوله رو هم بلدي .  وقتي هم بهت ميگيم حسين حسين شروع ميكني به سينه زدن!!

راستي خاله يه شعر هست كه ميگه : به روز يه آقا خرگوشه رفت پيش بچه موشه .... اين شعر رو از نوزاديت تا الان برات ميخونيم و ا زموبايلمون برات ميزاريم ديگه كاملا باهاش آشنا هستي و وقتي ميخونيم فورا شروع ميكني به دست زدن و رقصيدن ...فقط كافيه كه كلمه يه روز رو بگيم ميفهمي كه چي ميخوايم بخونيم تعجب و شروع ميكني به رقصيدن!!

ديگه اينكه بالا رفتن و پايين اومدن از پله رو خوب بلد شدي و در يك چشم به هم زدن از پله ميري بالا اينه كه همش بايد چهار چشمي همه مراقبت باشيم كه خدا نكرده نيفتي قربونت برم .

دقت خيلي خوبي هم داري .مثلا اگه يكي با يه لباسي باشه و بره عوض كنه فورا متوجه ميشي و به لباسش نگاه ميكني و لمس ميكني .يا حتي اگه گوشواره هم گوش كنيم يا عوض كنيم متوجه ميشي

با انگشتت اشاره ميكني به اشيا و ادمهاي دور و برت و چيزي رو كه دوست داري و ميخواي با انگشتت نشون ميدي يا مثلا وقتي بهت ميگيم فلاني كو؟با انگشتت نشون ميدي

اجزا صورت رو خوب بلدي .وقتي ميگيم چشمام كو؟گوشام كو؟بيني كو؟؟با انگشتت نشون ميدي .البته گاهي وقتام با انگشت صاف فرو ميكني تو چش و چالمون خندونک

اگر كسي از در بره بيرون ميگي اپ يعني رفت و براش باي باي ميكني .

تلفن اسباب بازي رو ميزاري روي گوشت و ميگي الو .البته اين كار رو با توجه به تلاشهاي شبانه روزي اينجانب فقط  دو بار انجام دادي !!!

خب ديگه حالا بريم سراغ عكساي خوشگلت :

اولين عكس مربوط ميشه به مراسم جشن زايمان دوست قديميم خاله مهديه كه هممون دعوت بوديم .93/11/19 اينجا شما 10 ماه و 22 روزه هستي :

اينم ني ني خوشگل خاله مهديه  كه اسمش آرتين هست .15 دي بدنيا اومده .خيلي هم نازه :

اينجام تا آرتين رو گذاشتيم كنارت، سرت رو گذاشتي كنارش .الهي قربون اون احساست بشم :

اينجام مراسم عروسي يكي از فاميل هامونه .مورخ 93/11/22 .شما 10 ماه و 25 روزه هستي :

داري با من بازي ميكني . از اول تا اخر هم بغل خودم بودي خيلي هم بچه خوبي بودي و اصلا هم اذيت نكردي .آفرين عزيزم :

 تو عروسي چشمت افتاد به يه دختر به اسم ثنا .مگه ولش ميكردي !!.كلا با بچه ها خيلي خوب ارتباط برقرار ميكني و دوست داري كنارشون باشي.اينجام معلومه كه عاشق ثنا خانم شدي و البته عكس روي لباسش :

اين عكسام مال جمعه 93/11/24 تو حياط خونمونه .هوا خوب بود تو هم بهونه ميگرفتي گفتيم بيايم هوا خوري :

اينجام من دارم با يه لوله مقوايي برات ادا در ميارم شمام كلي ميخندي .خاله فرزانم عكس گرفته ازمون 

الهي قربون خنده هاي خوشگلت برم . من و خاله عاشق اين عكستيم :

اينم يه عكس از پاهاي خوشگلت روي گل و گياه باغچه .ايده عكاسي مال من بودا چشمک :

اين عكس مال روز جمعه ست كه خونمون بودي دارم انگشتاي خوشگلتو لاك ميزنم .ولي مگه ميزاشتي ؟؟ببين با چه زحمتي پاهاتو نگه داشتم :

اينم چند فريم از شيطونياي جنابعالي .داشتيم تو آشپزخونه بهت غذا ميداديم اومدي پشت صندلي هاي ناهار خوريمون .داري با خاله فرزانه دالي بازي ميكني .الهي فداي اون بازيهاي كودكانه ت بشم :

عروسك خوشگلم اين روزا انقدر بهت وابسته شدم كه اصلا طاقت دوريتو ندارم .دوريت رو يك روز هم نميتونم تحمل  كنم .دلم ميخواد هميشه بغلم باشي و بوست كنم و باهات حرف بزنم و بازي كنم .به همه ميگم فاطيما بچمه دخترمه ..عزيز دل خاله ،هميشه خدا رو به خاطر دادن همچين هديه اي شكر ميكنم . دلم ميخواد زود بزرگ بشي .كلي برات برنامه هاي خوب دارم .كلي چيزاي قشنگ حرفاي قشنگ دارم كه ميخوام نشونت بدم و بهت بگم ..الهي هميشه در پناه حق سالم و سرحال باشي .خدانگهدارت 

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 19 / 11 / 1393 | نویسنده : خاله مهديه
بازدید : 494 مرتبه

سلامي به گرمي آفتاب زمستون امسال به عزيز دلم فاطيما جون 

به دخمل گلي كه هنوز يكسال نيست پاشو توي دنيامون گذاشته ولي اندازه همه دنيا برامون شيريني آورده  

خب عزيزم خيلي دلم برات تنگ شده از سه شنبه صبح تا حالا نديدمت .مامان و باباي بي رحم تو هم كه توي اين چن روزه نيومدن خونمون .واي خاله جون دلم برات يه ذره شده بخدا ..اگه ببينمت حسابي ميخورمت 

راستي خاله برات چند تا شكلات كاكائويي كنار گذاشتم  تا فردا كه قراره بياين خونمون بهت بدم.آخه فردا جشن زايمان دوست و يار قديميه منه كه اونم اسمش مهديه ست و ما بهش ميگيم خاله مهديه ..تو هم كه عاشق شكلات كاكائويي هستي عزيزم 

راستي خاله بزن قدش رو تازگيا خوب بلد شدي يادم باشه فردا اومدي بازم بزنيم قددششش

خب بريم سراغ عكساي اين چند روزت :

اين عكس مربوط ميشه به 7 يهمن مراسم پا تختي نوه خاله مادرم .اينجا شما 10 ماه و 10 روزه هستي :

اينجام داري به به ميخوري عزيزم :

اون شب كلي رقصيدي و خودتو بالا و پايين كردي ..همه خندشون گرفته بود بعدشم تو بغل مامانم خوابم برد :

بعد هم  اومديم خونه .اينم يه ‍ژست پر از جذبه كه فكر كنم مادرشوهرا براي عروساشون ميگيرن يا شايدم بر عكس.هههه..واي اگه بدوني ما با اين عكست چقدر خنديديم :

اينم خنده ي خوشگل شما :

اين عكسام مربوط ميشه به روزيكشنيه 12 يهمن 93 شما اينجا 10 و ماه و 15 روز سن داري و اومدي محل كار من ..آخه خونه خاله فاطمه مهموني بود چون خونشون نزديك محل كار من بود منم رفتم و آوردمت محل كارم .عاشق كيبوردي قربونت برم :

 

بعد هم اومديم خونه تو هم داري از در و ديوار بالا ميري :

اينجام كه معلوم نيست داري چه آتيشي ميسوزوني :

نه مثل اينكه چيز خاصي نيست ..بازي با تسبيح ...عشق هميشگي حاج خانوم فاطيما :

وقتي ميگيم فاطيما صلوات بفرست خودت رو تكون تكون ميدي و يه چيزايي هم ميگي 

اينم آقا كلاغه كه خيلي دوستش داري .خاله فرزانه برات خريده انقدر خوشگل قارقار ميكنه كه نگو :

كلاغه بيچاره داره نوكش كنده ميشه ..نكنش خاله گناه داره 

اين پتو رو خيلي دوست داري ..تا ميگم خرسي خوابه كو؟؟ميدوي مياي بغلش ميخوابي و  بازي ميكني :

راستي يه سورپرايز برات دارم اين عكس رو مامانت بعد از چند ماه از تو موبايلش پيدا كرد فكر كنم سه يا چهار ماهه هستي ..عين ماه بودي قربونت بشم با اون چشماي گرد و قشنگت :

اين كيف خيلي خوشگل رو خاله فرزانه با عشق و وسواس تموم براي شما درست كرده دستش درد نكنه :

خب عزيزم انشالا فردا ميبينمت و دلي از عزا در ميارم ..خيلي دوست دارم خدانگهدار 

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 30 / 10 / 1393 | نویسنده : خاله مهديه
بازدید : 376 مرتبه

 سلام به ملوسكم عروسكم خوشگلكم 

فاطيماي نازم ..گلم 10 ماهگيت مباركككك جشن

خاله قربونت بره كه انقدر خوردني و شيرين شدي ...الان كه دارم اين پست رو مينويسم بامداد روز سه شنبه 30 ديماهه 

دوستان ببخشيداگه من دير پست ميذارم آخه سخت مشغول امتحانام بودم و خوشبختانه همين ديروز از شر امتحانام خلاص شدم .اصلا وقت نميكردم بيام 

خاله جون دلم خيلي برات تنگ شده .كاش اينجا بودي و حسابي بوسه بارونت ميكردم و ميخوردمت

خب قبل از هر چيز بهتره از كارا و فعاليت هاي جديدت تو اين روزها بگم :

اول اينكه خيلي حيلي شيطون و  فضولي ...ديگه جايي نيست كه نخواي سرك بكشي

ديگه كار كشيده به كابينت هاي آشپزخونه ...يه دقيقه هم نميخواي يه جا بشيني و همش ميخواي چهاردست و پا بري و يا از آدماي دور و برت بالا بري 

ديگه خيلي راحت دستت رو به همه جاميگيري و  مي ايستي

دو سه روز پيش خونمون بودي خودت تونستي به مدت چند ثانيه بايستي ..مام همه داشتيم ذوق مرگ ميشديم ..اليته گاهي يه قدمي هم راه ميتوني بري قربونت برم 

یه دندون خیلی خوشگل دیگه هم به اون دندونت اضافه شده..وقتی میخندی آدم میخواد توی دهنت رو ببوسه از بس این دندونات ناز و خوشگلن

ديگه اينكه از حرف زدنت بگم كه چقدر با مزه ست ..بابا و مامان رو خيلي خوب ميتوني بگي ..

چند وقت پيش ظهر موقع ناهار بود كه بابات از راه رسيد ..يهو تا ديديش خنده اي كردي و گفتي : بابا ..هيچي ديگه من اينطوري بودم :تعجب و بعدشم : بوس

چند روز پيش هر چي بهت گفتم فاطيما بگو بابا ..هي ميگفتي ماما ماما ..فكر كنم خواستي حرص منو دربياري ...خيلي با حال بود كلي حنديدم 

تازگيام بلد شدي كلمه نه رو به زبون مياري كه دقيقا نميدونم منظورت همون نه هست يا اتفاقي ميگي نه 

من و خاله فرزانه رو كه ميخواي صدا بزني ميگي nana !!!! من نميدونم اين ن ن از كجا اومده؟؟انقدر بامزه ميگي كه نگو 

موقع غذا خوردن ميگي به به ...البته ب ب ميگي 

يه بار هم دايي محمد رو صدا زدي : دا 

در ضمن چند روز پيش من خونه نبودم مامانم برام تعريف كرد داشتي غذا ميخوردي دايي محمد خواسته از غذات بخوره هيچي ديگه جنگ جهاني دوم راه افتاده بوده ...هر چي دعوا و كتك و چنگول بوده نثار اين دايي بدبخت كردي ..آخه من نميدونم چرا  با دايي محمد لج مي افتي گاهي وقتا ؟؟مامان ميگفت ما خيلي تعجب كرده بوديم عين آدم بزرگا دعواش كرده بودي كه چرا داره از غذات ميخوره !!!

ديگه اينكه شونه كردن مو رو بلد شدي ..البته مثلنا ..وقتي برس يا شونت رو ميدم دستت و بهت ميگم فاطيما موهامو شونه كن ..از طرف پشت برس يا شونه ميكشي رو صورتم يا نزديك موهام روي پيشونيم ..يا ميكشي روي سر خودت ..آخ خاله قربونت بره كه اين كارت چقدر نمك داره !!

گاهي وقتام كه يه چيزي رو ميخواي كه بهت نديم شروع ميكني به پا كوبيدن و نق زدن ...خدا بخير كنه ... ميترسم فردا يگي من ماه تو آسمون رو ميخوام !هههه

راستي خاله يه چيز خيلي عجيب اينكه شديدا به من وابسته شدي .همش ميخواي بغل من باشي اگرم بغل من باشي و كسي بخواد بغلت كنه اصلا نميري بغلشون ..تا ازت دور ميشم كلي گريه ميكني ..گاهي وقتا نماز هم نميذاري بخونم .منم بهت ميگم عزيزم بذار من برم الله كنم ميام بغلت ميكنم ...

باور كن تا من كنارت باشم مامانتم از يادت ميره .اگه بعد از چند روز ببينمت همون لحظه اول كه منو ميبيني همچين جيغي ميكشي و خنده اي ميكني كه نگو ...مامانت ميگه فاطيما اين كارارو واسه هيچكس نميكنه . همه متعجبن من جمله خود من ..وقتي در كنارت باشم انگار آرامش داري فدات بشم ..البته فكر كنم دليلشم اين باشه كه من بيشتر از همه باهات بازي ميكنم و باهات حرف ميزنم و  برات وقت ميذارم ..مامان بيچاره ت كه تا توي خونه ست همش بايد دنبالت بدوه يا كاراي خونه رو انجام بده .خونه ما كه ميايد ما سعي ميكنيم بذاريم مامانات كمي استراحت كنه .

كاش بدوني لحظاتي رو كه توي آغوشم هستي انگار مالك همه دنيا هستم ...واقعا براي من لذتي بالاتر از بغل كردن تو و شيريني بهتر از خنده و شادي تو نيست .

آخ الان كه اينا رو نوشتم دلم سخت هواتو كرد .كاش اينجا بودي .هر چند كه اگه بودي نميذاشتي اين وب رو آپ كنم ..خوابتم كه خيلي كم شده همش ميخواي بيدار بموني و بازيگوشي كني 

راستي خاله بوس كردن رو يادت دادم ...البته بين خودمون باشه فقط منو بوس ميكني قربونت برم .بهت ميگم فاطيما بوسم كن .لبت رو ميذاري روي صورتم و فشار ميدي و كلي صورتمو خيس ميكني .منم ...هيچي ديگه ...احساسم رو وصف نكنم بهتره هههه.گاهي اوقات هم بدون اين كه بهت بگم وقتي بغلمي منو ميبوسي و گاهي اوقات شيطوني ميكني و بين بوسه هات يواش گازم ميگيري..الهي قربونت برممممم

يه كار خيلي با نمك كه بلد شدي وقتي يه چيزي كه كنارت نباشه و بهت بگيم كو؟مثلا دايي محمد نيست يا فلان اسباب بازي رو نميبني و ازت ميپرسيم كو ؟؟كف دوتا دستاتو نشونمون ميدي يعني نيست !! ما هم ميگيم نيييييشت ...بعدم كف دستت رو همه بوس ميكنيم ..خاله فرزانه عاشق اين كارته  

وقتي شروع ميكنيم به شمردن و ميگيم : يك ،دو ، سه ...انگشتات رو نشون ميدي و انگار مثلا تو هم داري ميشمري اينو مامانت بهت ياد داده 

ديگه اينكه معني خيلي از جملات رو خوب ميفهمي و درك ميكني.مثلا چند روز پيش بابام خوابيده بود طبق معمول كه عاشق ايني كه يه نفر خوابيده باشه و ازش بالا بري تا بابامو ديدي همچين ذوقي كردي و چهار دست و پا رفتي به طرفش ولي تا من بهت گفتم : فاطيما !! نه بابا خوابه نبايد بري پيشش .افرين ..يه نگاهي  كردي و خيلي خوب معني جمله رو فهميدي و راهت رو كج كردي و رفتي يه طرف ديگه .

يه تابلو فرش داريم كه مامانم بافته تصوير حضرت مريم هست كه عيسي رو تو بغلش داره من اسم اين تابلو رو گذاشتم ني نيه مامان ..واي خدا ميدونه وقتي بهت ميگم ني نيه مامان كو ؟چه ذوقي ميكني و فورا به تابلو نگاه ميكني و ميخندي

از خاموش روشن كردن چراغ و لامپ و اين چيزا خيلي خوشت مياد و تا ميگم اوووو ميدوني ديگه چيكار ميخوام بكنم .چون وقتي لامپ برات روشن ميكنم ميگم اوووو

راستي خاله دو هفته پيش ازين حلقه رنگيا برات خريدم .اولش خوشت نمي اومد ولي تازگيا يه كم بيشتر بهش علاقه پيدا كردي و دوست داري حلقه ها رو بندازي توي استوانه ..(بين خودمون بمونه ها من بيشتر تو ذوق كردم ازين حلقه ها هههه)

ديگه اينكه بلد شدي با انگشتت به اشياء دور و برت اشاره ميكني و يه چيزهايي هم ميگي .

چند روزه دارم روت كار ميكنم تا اجزاي صورت رو بشناسي فعلا فقط گوش رو بلد شدي و نشون ميدي 

از يه چيزي كه خيلي برات خوشحالم اينه كه موقع حرف زدن باهات خوب گوش ميكني و به صورتمون نگاه ميكني و كلا" خدا رو شكر دختر باهوش و زرنگي هستي 

من هميشه از خداي عزيزم به خاطر دادن نعمت بزرگي مثل تو ممنون و سپاسگذارم .

خب اين پستم خيلي طولاني شد ديگه بريم سراغ عكسات عزيزم :

اين عكسها مربوط ميشه به 93/10/26 كه يه روز مونده به ده ماهگي خوشگلم 

 اخماشو برمممم 

اين عروسك رو خيلي دوست داري منم سعي ميكنم از طريق همين عروسك بهت چيزي ياد بدم .مثل اجزاي صورت يا چيزاي ديگه.فقط گير ميدي كه مژه هاشو بكني زیبا :

دحملمون نانازه :

موقع غذا دادن بهت حتما بايد قاشق رو خودتم بگيري ..بعدشم مگه ولش ميكني قاشق رو ؟؟با هزارتا ترفند از دستت ميگيريم :

اينجا فاطيما داره ميگه فقط تو :

در حال بالا رفتن از مبل ..كار هميشگي فاطيما جوني :

اينم فاطيما و خاله فرزانه در حال مذاكرات هسته اي :

از دسته اين مبلهامون خيلي خوشت مياد من نميدونم چرا ؟؟:

يه ژست خيلي جدي :

اين عكس هم مربوط ميشه به اوايل ديماه .خونه خاله زهرام بودي ..البته من نيومدم امتحان ميخوندم :

اين لباسها رو هم يكي دو هفته قبل مامانت برات خريد دستش درد نكنه :

اين كلاه بافتني رو هم خاله شهنازم برات بافته دستش درد نكنه البته يه كم بزرگته، برا سال بعدت خوبه :

خب گلم ديگه من برم بخوابم ..خيلي دوستت دارم ..اميدوارم هر جا هستي خوب و خوش باشي ..شبت بخيررررر



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 1 / 10 / 1393 | نویسنده : خاله مهديه
بازدید : 363 مرتبه

سلام به نفس خاله ..به عشق خاله 

عزيز دلم الان كه دارم اين پست رو ميزارم ساعت 12:23 دقيقه بامداد اول دي ماه سال 93 هست .و تو الان خونه خودتون هستي ...البته تا بعد از اذون مغرب شب پيش ما بودي .آخه مامان و بابات چون مهمون داشتن(خونواده بابات) تو رو پيش ما گذاشته بودن تا به كاراشون برسن بعد هم ما تو رو برديم خونتون و خلاصه اين امانتي شيطون رو تحويل صاحبشون داديم ...

خب عزيز دلم كه خيلي هم بلا شدي ،نه ماهگيت و اولين يلداي زندگيت مبارك ... گلم چون شماها امشب خونمون نبودين و منم مشغول خوندن امتحان بودم متاسفانه نتونستيم مراسم دوره همي شب يلدا رو بگيريم .انشالا سالهاي بعد ..

راستي بابات هم سه شنبه 25 آذر از سفر كربلا اومد . تو و مامانت هم فرداش بعد از 16 روز از خونمون رفتين ..خيلي براي هممون سخت بود آخه تو اين چند روز بدجور همه بهت عادت كرده بوديم و بهت انس گرفته بوديم .

حب از شيرين كارياي شما ورجك تو اين چند روز اخير بگم :

خبر دسته اول اينكه يه دو سه روزي هست كه ميتوني به مدت چند ثانيه بدون اينكه كسي نگهت داره روي پاي خودت بايستي ... تازه امروز تونستي يه قدم هم به سمت من برداري بعد هم خودتو انداختي تو بغل من ...عزيزم نميدوني چقدر دلم ميخواد راه رفتنتو ببينم .گاهي وقتا دستتو ميگيريم و باهات تاتي تاتي ميكنيم تو هم خوشت مياد و كلا واسه اين كار پايه اي !!!

خاله فدات شه كه انقدر منو دوست داري .باور كن يه كارايي ميكني كه همه ميگن فاطيما به خاله مهديه ش بيشتر وابسته ست تا مامانش ..آخه مرتب منو بوس ميكني يا گاز ميگيري البته يواش يا صورتمو ميخوري ..يا وقتي منو ميبيني از خنده جيغ ميكشي .كلا هميشه دوست داري بغل من باشي و باهات بازي كنم . وقتي هم از پيشت ميرم شروع ميكني به گريه كردن ..خلاصه هر دومون مثل دو تا عاشق و معشوق شديم واسه هم .

راستي خاله چند وقت پيش ياد گرفته بودي كه وقتي بهت ميگفتيم گربه چي ميگه؟؟ميگفتي ميو ميو ..يا بهت ميگفتيم فاطيما موش بشو صورتت رو شكل موش ميكردي و خيلي هم با نمك ميشدي ولي الان ديگه هر كاري ميكنيم اين دو كار رو انجام نميدي .خاله كچل شد از بس بهت گفت موش شو ..گربه چي ميگه ؟؟تو هم فقط زل ميزني تو صورتم و هيچي نميگي غمگین

خلاصه اينكه خيلي شيطون شدي و يه دقيقه هم يه جا بند نميشي و همش دوست داري از جات بلند بشي .غذا خوردنت هم كه نگو با هزار جور ترفند و عروسك و خرت و پرت و اين چيزا بايد سيرت كرد .گاهي وقتا واسه غذا خوردنت شايد 5 تا مكان عوض ميشه .از آشپزخونه به هال از حال به پذيرايي و ...يا آدمهايي كه بهت غذا ميدن شيفت عوض ميكنن تا شما چند قاشق غذا بخوري خلاصه پدر هممون رو درمياري قربونت برم ...

خب حالا بريم سراغ عكسات :

روز 5 شنبه 20 آذرماه دوستاي مامانت كه 4 نفر و دو تا نصفي بودن به دعوت مامانت اومدن خونه ما .آخه اين دوستان از هم كلاسي هاي دوران ابتدايي و راهنمايي و دبيرستان مامانت هستند يعني مامان باهاشون چندين سال هم كلاسي بوده و الانم كه هر كدومشون ازدواج كردن و بچه دار شدن هنوزم همگي با هم در ارتباطند و با هم دوره ميذارن 

اين جا شما با پسر ،خاله سميه (دوست مامان)كه اسمش حسين بود مشغول بازي هستي .حسين 40 روز از تو بزرگتره ولي كلي از تو تپل تره .گاهي وقتام حسين همچين جيغي ميزد تو ام از ترس ميرفتي سر گريه ماهم كلي ميخنديديم (اينجا 8 ماه و 23 روزه هستي):

حسين آقا روروك شما رو تصاحب نموده اند :

اين عكسام واسه وقتيه كه هنوز دوست جونيا نيومدن .منم خوشگلت كرده بودم و ازت عكس ميگرفتم :

 

گاهي وقتا يه جا مات ميشي اينجوري :

عاشق ايني كه دستت رو بگيري به لبه ميز و بلند شي اونوقت تا مدتي وايميستي وميزني روي ميز :

الهي قربونت برم كه مثل يه خانم خوشگل نشستي .(اين صحنه ها واسه عكس گرفتن از فاطيما خيلي كميابند خندونک):

لحظه خداحافظي ما از فاطيما بعد از 16 روز (26/09/93).(بابا از سفر برگشته ديگه شمام دارين ميرين خونتون )‌ قيافه افراد خونواده من : غمگین گریه

5 شنبه 27 آذر بمناسبت اومدن پسرخالم الهيار ازكربلا ،رفتيم خونه خاله جونم .مامان وبابات برامون تعريف ميكردن كه به خاطر دوري از ما چقدر غمگين بودي و همش نق زدي .اون شب وقتي منو ديدي از خوشحالي بال درآوردي و بعد هم با عصبانيت شروع كردي به زبون چيني با من و خاله فرزانه حرف زدن .ما هم مرده بوديم از خنده .فكر كنم داشتي شكايت مامانت رو كه تو رو از ما دور كرده بود به ما ميكردي .اينجا شما دقيقا نه ماهه هستي: 

روز جمعه 28 آذرماه خونه شماها شام دعوت داشتيم (يمناسبت اومدن بابات ) مامانت هم بهم گفت كمي كمدت رو مرتب كنم من و خاله فرزانه هم دست به كار شديم كه نتيجه ش شد اين :

اينام لباس نوزاديت هستند .واي يادشون بخير .وقتي نگاه به اين لباسها ميكنم فكر ميكنم لباسهات كوچولو شدن :

اين كار دستي قلب و عروسك رو پارسال وقتي تو دل مامان بودي برات درست كردم عزيزم :

اين عروسك خوشگل رو وقتي مامان و بابات چند سال پيش دلشون ميخواست ني ني دار بشن و نميشدن ، تو سفر كربلا به نيت ني ني دار شدن خريدن و الان مال شما شده :

و اما فضولي هاي جنابعالي :

اينم عكس دايي محمد با شما  كه تازگيا شما حسابي گازش ميگيري و يا به صورتش چنگ ميندازي .نكن خاله ،دايي گناه داره ها :

و حسن ختام عكسها يه لبخند خوشگل و ناز از عشق خاله :

بخورمتتتتتتتت الهييييييييي

 

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 17 / 9 / 1393 | نویسنده : خاله مهديه
بازدید : 453 مرتبه

سلام به شيطون دوست داشتني خودم .

به فاطيماي نازنينم كه روز به روز داره بزرگ تر و باهوش تر ميشه .

عزيزكم ميدوني چند روزه اومدي خونه ما ؟امروز كه يكشنبه بود ششمين روز بودنت كنارم تموم شد .آخه گلم بابات سه شنبه هفته قيل( يازدهم آذر) رفت سفر كربلا واسه همين تو و مامانت تا بابات برگرده خونه ما هستين .ما هم از اينكه تو يه مدت طولاني كنارمون هستي خيلي خوشحاليم .

آخ خاله ..اين روزا خيلي خيلي باهامون صميمي و اخت شدي ..ظهرها و شبها كه از سركار برميگردم تا منو ميبيني چنان لبخندي ميزني كه نگو حتي گاهي اوقات جيغ ميكشي بعدشم ميخواي خودتو بندازي بغل خاله ..منم از خدا خواسته ..فقط خدا ميدونه  كه اون موقع چقدر ميبوسمت و ميخورمت ...

خلاصه كه خيلي شيرين شدي .خيلي هم مهربون و خوش اخلاقي .اين رو ميدونم كه اگه ناراحتي و مريضي نداشته باشي اصلا اذيت نميكني و نق هم نميزني .

خيلي هم بچه حرف گوش كني هستي .مثلا اگه داري ميري يه جايي و ما صدات بزنيم كه برگرد و نرو و بيا اينجا متوجه حرفمون ميشي و برميگردي..

ديگه معني خيلي از جمله ها رو ميدوني عزيزم ..مثل بخواب-بيا بغلم-بيا-بده -بگير-دست نزن و چند تا چيزاي ديگه ...راستي خاله دست دسي را هم تازه بلد شدي وقتي دست ميزني من ميخوام غش كنم خيلييييي اين حركتت رو دوست دارم عزيزم . 

تازگيام كه مرتب دددددددد ميكني و ميخندي .كاش ميفهميدم داري چي ميگي..

چيزي كه من و خاله فرزانه خيلي دوست داريم اينه كه وقتي باهات حرف ميزنيم صاف زل ميزني توي چشمامون ...پلك هم نميزني و همينطور با چشماي خوشگل و قشنگت ما رو نگاه ميكني ...وااااااي خاله نميتونم بهت بگم كه چقدر اين كارت جالب و دوست داشتنيه ....اون لحظه هم من ميگيرمت و ميبوسمت .

به قول خاله فرزانه از صدقه سر فاطيما خيلي از چيزاي خونه اسم دار شدن .مثل دو تا مجسمه رو هود آشپزخونه كه خيلي هم دوستشون داري و هميشه پاهاي آويزشون رو ميگيري كه اسمشون رو گذاشتم سيما و سيمين !!! ديگه مثل تزئينيهاي در يخچال كه موشي و گاوي نام دارند !!! يه تابلو چند بعدي گرگ هم نصب كرديم به ديوار كه اسمش رو گذاشتيم آقا گرگه ..هر وقت ازت ميپرسيم آقا گرگه كو؟؟فورا بهش نگاه ميكني البته اين كارت واسه خيلي قبله ها .....

خب واسه اينكه مطلب پستم طولاني و خسته كننده نشه ميريم سراغ عكسات 

اين عكس واسه امروز ظهره (93/9/16) (هشت ماه و 19 روزگي) ميخواستم سرگرمت كنم تا بهت عدس پلو بدم .يه وقت فكر نكنين تبليغات ماكارونيه ها خندونک

اين عكسايي هم كه پتو دورت هست مال جمعه شش آذرماهه برديمت حياط :

اينجا دارم بهت ميگم : خاله گل رو بو كن ببين چه بوي خوبي داره !! :

اينم عكس تك نارنج درخت خونه ما ....ما كه هر چي گشتيم همين يه نارنج رو بيشتربه شاخه هاش نديديم!!!! 

اين عكس رو يازدهم آذر ازت گرفتم ( هشت ماه و 14 روزگي ) موقعي بود كه بابات رفت سفر ..منم داشتم بهت ميگفتم فاطيما اين دو هفته رو كه خونه ما هستي بچه خوبي باشيا اذيت نكنيا :

اينجا از خواب بيدار شدي ..خاله فرزانه شكار لحظه ها كرده ..يه خرده از دندونهاي خوشگلت پيداست ببين :

اين سطل اتاق خوابمه ... عكس چند تا گربه و سگ روش داره .جالب اينه كه هم دوست داري بري طرفش و هم ازش ميپترسي ..رازي كه هنوز كشف نشده ... :

روز 5 شنبه سيزدهم آذر ماه رفته بوديم خونه عمه جونم ... اينم تو با امير علي نوه عمه جونم كه شش مهر امسال دنيا اومده ..ولي فكر كنم از تو تپل تر بود ...غمگین

اينم دستاي خوشگل ني ني ..آخ كه چقدر من دست بچه رو دوست دارم :

اين آقا پسر هم نوه عمه جونمه اسمش علي اصغره كلاس دومه ازم خواست كه تو رو بزارم روي پاهاش :

 

روز جمعه چهاردهم آذر خونمون مهمون داشتيم .خاله هام و خونوادشون بودن ..اين ني ني هم محمد معين نوه خالمه كه يك سال و هشت ماهشه ...تا يه بچه ميبيني ميخواي سريع بكشيش طرف خودت :

خاله فدات بشه با اون خنده هات :

اينم از شيطونياي شما ..عاشق وسايل مدرسه دايي محمد هستي .اين عكسا مال ديشبه (15 اذر ) :

راستي خاله ديشب همه رفتيم يه نمايشگاه زمستانه ،مامان الهه هم زحمت كشيد اينا رو برات خريد :

اينم پاهاي خوشگل و نازت :

اينم چند تا عكس كه ديشب ازت گرفتم و مثلا هنر عكاسي منه ههههه :

اينا عروسكاتن كه همش خونه ما هستن تا باهاشون سرگرم بشي : خرسي جون-آقا گوريله-جوجو-آقا قور قوري-بع بعي و ....

خوب عزيزم من ديگه برم بخوابم ديروقته .الان بامداد روز دو شنبه ست .منم خيلي خوابم مياد ..فعلا خدانگهدار 



موضوع :
تاريخ : شنبه 1 / 9 / 1393 | نویسنده : خاله مهديه
بازدید : 343 مرتبه

سلام به نازنيم ..به شيطون خاله ..به شيرين عسل خاله 

همينطور سلام به دوستاي نازنين ني ني وبلاگي ام كه اين روزها به بودنشون خيلي عادت كردم . و اونهام خيلي به من لطف ميكنن و منو از نظرات خوبشون بهره مند ميكنن

جونم برات بگه كه هشت ماهگيت البته با تاخير مبارك باشه ..ببخش اگه دير اين پست رو ميزارم آخه وقت نميشد بيام .بدجور درگير و كار و درسم عزيزم 

خاله فداي تو بشه كه انقدر شيطون و بلا شدي ...بزار يكم از فعاليتهات توي اين روزها بگم :

اول اينكه اولين دندونت در سن هفت ماه و 22 روزگي بسلامتي در اومد ...مباركت باشه عزيزم .روز نوزدهم آبان بود كه مامان الهه زنگ زد خونمون و گفت فاطيما دندونش در اومده چون از ليوان يا قاشق كه بهش غذا ميدم يه صدايي مياد . ما هم حسابي ذوق كرديم و خوشحال شديم .ببخشيد خاله جون كه برات آش دندوني نپختيم آخه وقت نشده هنوز

حالا ديگه راحت تر غذا ،بيسكوييت يا نون رو تيكه ميكني و ميخوري ..باور كن بيسكوئيت خوردنت انقدر با نمكه كه وقتي بيسكوئيت رو ميديم دستت همه ميشينيم تماشا و كلي ميخنديم .چون دندونت در اومده ،وقتي گاز ميزني يه صداي خيلي بامزه به گوش ميرسه .الهي قربون اون مرواريد كوچولوت برم .

من و خاله فرزانه خودمون رو كشتيم تا دندونت رو ببينيم ولي هنوز موفق نشديم ..آخه نميزاري ببينيم و دهنتو قفل ميكني ههههگیج

ديگه اينكه خيلي خيلي خيلي شيطون شدي ..بي نهايت .. ديگه تا دلت بخواد چهار دست و پا اين ور و اون ور ميري.. يا مثل جوجه ها دنبالمون مياي .مگه جرات داريم از كنارت بلند بشيم؟ تند تند مياي دنبالمون و ميخواي كه بغلت كنيم .

يا مرتب دستت رو به گوشه ي مبلي ميزي چيزي ميگري و بلند ميشي و خيلي هم ازين كار لذت ميبري و اون موقع دقيقا چهرت مثل اونايي ميشه كه قله چند هزار متري رو فتح كردن هههه

اصلا نميتوني يه جا بند بشي ..باور كن اگه چند ثانيه ازت غفلت كنيم يه بلايي سرت مياد. يا ميفتي يا سرت ميخوره به زمين ..خلاصه مواظبتت چند برابر شده ...

يه چيزي رو كه من كشف كردم اينه كه كودك تو سن و سال تو اصلا نميتونه ارتفاع رو تشخيص بده چون وقتي چهار دست و پا ميري و ميرسي به بلندي چيزي مثل پله ،همينطور دلت ميخواد بري پايين و اگه نگيريمت خدا ميدونه چه بلايي سرت مياد ..ببين چه خاله ي كاشفي داري تو هههه

مرتب هم ميخواي از همه بالا بري ...اگه يه دقيقه يه جا بشيني هممون تعجب ميكنيم و ميگيم : واي چه عجب فاطيما نشسته !!!آرام

خاله راستي چرا با اسباب بازي زياد دوست نيستي ؟؟نميدونيم چرا اسباب بازي زياد سرگرمت نميكنه ولي عاشق خرت و پرتاي خونه هستي ..مثل كيف و اسپري و آبكش و ازين چيزا ..باور كن من از تو بيشتر اسباب بازي دوست دارم ههههه

كتاب دفتراي من و دايي محمد هم كه از دستت در امون نيستن ...عشقت اينه كه بياي و كتابامون رو دست بزني و مچاله كني ...خدا به دادمون برسه ..يعني در حقيقت اينو بگم وقتي بيداري هيچ كاري نميشه كرد .آخه خيلي فضولي خاله جون .

يه وقتايي خاله فرزانه همينطور كه روي زمين دراز كشيده ، تو رو مينشونه روي شكمش و بالا و پايينت ميكنه كه خيلي هم اين كار رو دوست داري .دو روز پيش من روي زمين دراز كشيده بودم كه يهو چهار دست و پايي اومدي پيشم بعد دو زانو كنارم نشستي و خودتو بالا و پايين كردي ..و يه چيزايي هم ميگفتي مثل آآآآآآاااااا اولش نفهميدم منظورت چيه ؟بعد فهميدم كه ميگي منو بذار رو شكمت و تكونم بده باور كن اون لحظه فقط ميخواستم درسته قورتت بدم .مرده بودم از خنده  .الهي قربون اون كارات بشم كه انقدر با نمكه .

بده و بگير رو خيلي خوب بلد شدي ..اگه چيزي دستت باشه و بهت بگم بده من خيلي سريع ميديش و البته خيلي زود هم پس ميگيريش !!! 

راستي عزيزم روز چهارشنبه هفته قبل مامانم و خاله فرزانه و دايي محمد رفتن تهران خونه خاله ناهيدم .تو هم اومدي خونمون و توي اين سه روز حسابي از وجود نازنينت بهره مند شدم و حسابييييي باهات بازي كردم . (بگذريم از اينكه نذاشتي من دو خط درس بخونم !!! فكر كنم اين ترم همه درسامو مشروط شم ) .

ديگه اينكه خيلي با من دوست شدي عزيزم و از اين بابت خيلي خوشحالم .آخه من خيلي باهات بازي ميكنم و حرف ميزنم و فكر ميكنم اين راه خوبي براي اجتماعي شدن تو باشه و هم اين كه توي رشدت خيلي تاثير داره !!

خلاصه اينكه با تو بودن بهترين اوقات زندگي منه ...خنده هات جيغ زدنهات برام يه دنيا ارزش داره و همه غصه هامو فراموش ميكنم ...الهي هميشه سالم و تندرست باشي گلم 

عزيزم دلم چند روزيه كه سرما خوردي غمگین...آبريزش بيني داري ..راه بيني ت بسته شده .به خاطر همين وقتي مياي شير بخوري واقعا زجر ميكشي و گريه ميكني .هم خودت اذيت ميشي و هم مامان الهه .چند روز قبل هم موقع خواب خر خر ميكردي كه ما خيلي ازين مريضيت غصه دار شديم .اميدوارم هر چه زودتر خوب بشي عزيزم.

خب حالا بريم سراغ عكسات كه طي اين چند هفته و چند روز ازت گرفتيم :

فكر كنم اين عكسها مال دو هفته قبل باشه .تازه از خواب بيدار شدي :

 

اينجام جاي هميشگيته ... چهار دست و پا اومدي و دستت رو گرفتي به لبه تاقچه و رفتي سر وقت چيز ميزا ...تل خاله رو بزار سر جاش عزيزم :

 

ازون لحظه هاي ناب اين روزهاي تو : فاطيما خانم نشسته !!!تعجب

 

اين عكسام مال ديشبه ( 30/08/93- هشت ماه و سه روزگيت ) -خيلي دوست داري روي صندلي بشيني :

 

اينجام كه ديگه معلومه ميخواي موبايل رو ازم بگيري ..اي شيطون :

اينجام شنيه هفته قبله ..انقدر شيطوني كردي كه نگو ...وقت خوابت شده بود نميخوابيدي ...هم خودت رو هم ما رو كلافه كرده بودي ..آخرشم تو بغل مامان من خوابت برد بعد هم رفتين خونه خودتون :

ديشب داشتي نون ميخوردي .عروسكت رو آوردم برات گفتم فاطيما به خرسي جونت هم به به بده ..فكر كنم يه بار  يا دو بار اين كار رو برات انجام دادم ولي خيلي زود بلد شدي و نوني كه توي دستت بود رو گذاشتي دهان عروسكت.. واي كه چقدر اين كارت با نمك بود داشتم ذوق مرگ ميشدم :

اينجا نون رو گذاشتي رو بيني آقا خرسه و توقع هم داري كه نون رو بخوره !!!خندونک :

اين لباسها رو هم مامانم برات از تهران آورد. دستش درد نكنه .وقت نكردم بهت بپوشونم انشالا سر فرصت عزيزم :

در آخر فقط يه جمله ميتونم بگم :

خيلي دوستت دارم عشق خاله 



موضوع :
تاريخ : شنبه 17 / 8 / 1393 | نویسنده : خاله مهديه
بازدید : 394 مرتبه

السلام عليك يا ابا عبداله 

سلام به فاطيماي عزيزم ..به قند عسلم  و به دوستاي خوب و عزيزم .

ماه محرم رو به همتون تسليت ميگم .

عزيز دلم بالاخره محرم هم از راه رسيد .البته ببخش كه اين پست رو كمي دير برات ميذارم .آخه وقت نكردم زود تر بيام .

آره گلم .امسال اولين محرم عمرت بود .. و من ميخوام برات از داستان علي اصغر بگم ..از طفل شش ماهه امام حسين ...

خيلي سال قبل توي ماه محرم يه ني ني خيلي معصوم و قشنگ بود كه اسمش علي اصغر و تقريبا هم سن خودت بود .

ولي يه روز آدم بدا موقعي كه باباي خوب و مهربونش حضرت امام حسين (ع) داشت لب چشمه بهش آب ميداد به گلوي اين طفل معصوم تير زدند و اين كوچولوي بيگناه رو به شهادت رسوندن..

و بعد هم باباي علي اصغر رو به شهادت رسوندن .عزيزم انشالا بعدا وقتي بزرگ تر شدي داستان غم انگيز شهادت امام حسين (ع) توي دشت كربلا رو برات ميگم .

گل خاله ، ماه محرم براي هممون ماه غمگينيه ...ما هر سال اين ماه رو عزاداري ميكنيم...

اميدوارم تو هم وقتي بزرگ شدي توي عزاداري هامون شركت كني و امام حسين رو دوست بداري 

جونم برات بگه جند سال قبل كه تو هنوز قدمهاي خوشگلتو توي اين دنيا نگذاشته بودي و ما هم براي اومدنت بي تابي ميكرديم و دلمون ميخواست مامان الهه يه ني ني داشته باشه ،مامانم نذر كرد كه اگه خدا بهش يه ني ني مثل تو داد اولين تاسوعا و عاشورا بعد از تولدت رو بين مردم شير پخش كنه و  هم اينكه لباس علي اصغر رو بهت بپوشيونيم ..شكر خدا كه خداي مهربون دعامون رو بر آورده كرد و مامان خوب من هم امسال نذرش رو ادا كرد .

روز تاسوعا من و مامان و بابام نذر شير رو ادا كرديم و خودم ليوانهاي شير رو به مردمي كه حسابي دورمون جمع شده بودن ميدادم ...باور كن اشك توي چشمام جمع شده بود ..كلي ني ني كوچولو اومده بودن و از من شير ميخواستن .خانمي هم اومده بود و به نيت شفاي مريضش از من شير گرفت .

روز بعد هم كه عاشورا بود ظهرش لباس علي اصغر رو بهت پوشونديم و برديمت همون جايي كه مامان توي نذرش گفته بود ..اينم از عكساي قشنگت :

اينجا بغل مامانم هستي داريم ميريم به همون مكان :

(توي اين عكسها هفت ماه و پانزده روزه هستي )

اينجا مراسم تعزيه و آتش زدن خيمه ها بود .هم جالب بود هم گريه دار .جمعيت زيادي هم اومده بودن :

اين عكسها رو هم توي خونه ازت گرفتيم :

قربون اون معصوميت حضرت علي اصغر و خودت بشم :

 

 

خوشحالم كه امسال ماه محرم تو هم كنارمون بودي ...

خوشحالم كه امسال ماه محرم ديگه خواهرم وقتي شيرخوارگان حسيني رو ميديد به خاطر نداشتن ني ني اشك از چشماش سرازير نشد ...

خوشحالم كه خدا ياريمون كرد تا بتونيم نذرمون رو ادا كنيم ...

و خوشحالم از اينكه خدا نعمتي مثل تو رو به ما داده ....

راستي خاله امشب هم بعد از چند روز رفتي خونه خودتون .خيلي خيلي هم دختر شيطون و بلايي شدي.انشالا توي پستاي بعدي عكساتو ميذارم ...خيلي دوست دارم و مثل هميشه از راه دور ميبوسمت ...بوس

 

 

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 4 / 8 / 1393 | نویسنده : خاله مهديه
بازدید : 463 مرتبه

سلام به فرشته كوچولوي خودم 

خب خوشگل خاله بالاخره دومين عروسي زندگيت رو هم دعوت شدي گلم 

روز جمعه 93/08/02  مراسم نامزدي يا همون عقد كنون پسر خاله من محمد حسين با مريم خانم بود .عروس خانم از فاميلاي عروس اولي خالمه ...انشالا مباركشون باشه و در كنار هم خوشبخت باشن.

ظهر همون روز هم خاله ناهيدم همراه با دخترش الميرا و دامادش از تهرون اومدن خونه ما تا عصر همه با بريم مراسم ..شماهام كه از چهارشنبه ظهر اومده بودين خونمون

خاله جونم اينا باورشون نميشد تو انقدر بزرگ شده باشي . خاله جون كه فقط كم مونده بود بخورتد ...ميگفت هنوز باور نميكنم اين بچه ،بچه الهه باشه ...خلاصه هر سه تاشون كلي باهات حرف زدن و بازي كردن 

به خاله و دخترش خيلي خنديدي ولي دريغ از يك لبخند به دامادشون...اونم اسمت رو گذاشته بود اخمالو!!!

..خلاصه ظهر ناهار رو همگي دور همي خورديم... و ازونجايي كه آماده شدن خانمها براي عروسي مدت زمان زيادي رو ميطلبه!!خندونک بعد از شستن ظرفها فكر كنم حدوداي ساعت 3 بود كه ما خانمها رفتيم طبقه پايين واسه آماده شدن ....واي خاله جون پرو‍ژه عظيمي بود ..شش تا خانم بوديم حساب كن خودت ..بايد به سر و صورتمون ميرسيديم ...بازم جاي شكرش باقي بود كه اون موقع بيشترشو شما خواب بودي ...مراسم هم بعد از اذان مغرب شروع ميشد ..خلاصه يه سه ساعتي يا شايد هم بيشتر طول كشيد تا آماده شديم (حدوداي ساعت 7 بود)..ديگه اين آخريه صداي اعتراض آقايون از طبقه بالا به گوش ميرسيد : بابا بسه چه ميكنيد مگه چقدر كار دارين آخه ؟؟خندونک

من بعدش كه رفتم بالا ديدم اينا دارن كراوات براي هم ميبندن ...ولي خاله جون فكر ميكنن ما هم مثل خودشونيم كه فقط 5 دقيقه آخر كه ميخوان از خونه برن بيرون يه كت شلوار كه تازه اونم خانمشون اتو كرده و ميده دستشون ميپوشن و يه شونه به موهاشون ميزنن و والسلام !!!! 

آره خاله شمام كه بزرگ بشي حتما سر اين موضوع با آقايون بحث خواهي داشت ...نگران نباش ههههه

خلاصه همه با هم راه افتاديم سه تا ماشين بوديم .منم اومدم ماشين شما كه شما رو بغل كنم .توي راه هم شما توي بغلم خوابت برد ..مراسم توي يه باغ بود .البته سالناش سرپوشيده بود .

ولي چيزي كه خيلي جا داره اينجا از شما تشكر كنم اينه كه خوشبختانه شما اون شب خيلي خيلي دخمل گلي بودي و اصلا نه گريه كردي نه نق زدي و مامانيا و خاله ها رو اذيت نكردي .آفرين عزيزم تشویق

قربونت برم انقدر دوست داشتني هستي كه توي مراسم همش بغل اين و اون بودي و انگار به دل همه نشسته بودي

يه چيز جالب كه هر بچه اي رو هم بهت نشون ميداديم كلي بهشون ميخنديدي و براشون ذوق ميكردي 

حالا بريم سراغ عكسات عزيزم ..(ولي نميدونم چرا كم كيفيت و تاريك افتادن فك كنم نور موبايل تنظيم نبود )  :

اين چه ژستيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ كسي ميدونه ؟؟؟

اين دختر خانم هم ساقدوش عروس بود ولي حيف يه كم جدي و اخمو بود :آرام

در حال نگاه كردن به ....به ...نميدونم والا دوتاتون به چي خيره شدين؟؟؟ :

كنار هر بچه اي كه ميبرديمت كلي ميخنديدي و  جيغ ميزدي ..بعد هم نازشون ميكردي ..البته گاهي هم ناز كردن تبديل به اعمال خشونت آميز ميشد مثلا يهو چنگ مينداختي بهشون يا موهاشونو ميكشيدي ...خلاصه خيلي ازين كارت خندم گرفته بود هيچ وقت اينطوري نديده بودمت ولي مشخصه كه خوب با همه ميتوني ارتباط برقرار كني ..اين ني ني بيچاره هم تب داشت و گريه ميكرد شمام كه بيخيالش نميشدي.... :

اينم عكس سفره عقد :

ازين قسمت سفره خيلي خوشم اومد ازش عكس گرفتم ..گلهاي شناور در آب :

سر سفره شام هم مدام به همه ميخنديدي خلاصه خيلي خوش اخلاق بودي 

يعد از صرف شام هم چون خوابت گرفته بود شماها زودتر رفتين خونه ...وقتي لباسات رو تنت كردم و بردم پايين 

بابات همچين تو رو از دست من قاپيد و قربون صدقت ميرفت كه انگار صد ساله نديده تو رو .. تعجب 

راستي خاله جون تا الات 3 تا كلمه رو بلدي بگي : ماما - داااا (يا همون دالي) و ممه ..موقع شير خوردنت كه ميشه خودت كلمه ممه رو چند بار تكرار ميكني ( خدا آبرومون رو حفظ كنه جلو اين و اون ههههه)

خب ديگه مطلب خاصي ندارم بگم ...اينم از خاطره نامزدي پسرخالم ...از راه دور ميبوسمت...شبت خوش عزيزم 

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 29 / 7 / 1393 | نویسنده : خاله مهديه
بازدید : 255 مرتبه

سلام عشق خاله 

الان كه دارم اين پست رو برات ميزارم ساعت از 12 نيمه شب گذشته و بارون خيلي قشنگي داره مياد .همراه با صداي رعد و برق شديد

خاله خيلي دلش برات تنگ شده ...خوشحالم ازينكه فردا مياي خونمون .كاش زود فردا بشه و من روي ماهت رو ببينم.

باور كن وقتي نيستي به همه ما سخت ميگذره .

ديگه مدتيه آخر هفته ها برام كسل كننده نيستن ...چون چهارشنبه ها و پنجشنبه ها بعد از ظهر و

جمعه ها كهسركار نميرم فاطيما جوني مياد خونمون و من همه وجودم از وجودش شاد ميشه 

خوشگل خاله 7 ماهگيت با دو روز تاخير مبارك عزيزم ...خيلي زود داري بزرگ ميشي .باورم نميشه

ازون پستي كه مربوط به تولد 6 ماهگيت بود 1 ماه گذشته باشه 

عزيزكم خيلي دلم ميخواد بدونم كاراي جديد چي ياد گرفتي ...مامانت ديروز به محل كارم زنگ زد گفت

ايندفعهخيلي قشنگ صداش كردي ماما !!! و تلفظ كلمه ماما از دفعه قبلت خيلي بهتر بوده .قربونت

برم كه به حرف در اومدي 

خب بريم سراغ جديدترين عكسات ..اين عكسا مربوط ميشه به 24/7/93  همون لحظه ورودت به

خونمون ..كه من و خاله فرزانه و دايي محمد در يك چشم به هم زدن دم در شما رو از دست مامانت

ربوديم و  شروع كرديم به بازي كردن و بغل كردن شما ...قربونت برم كه تو ام چيزي كم نذاشتي و

كلي بهمون خنديدي و ابراز محبت كردي :

تازگيام بلد شدي زبونت رو اينطوري ميكني و از خودت صدا در مياري :

ببين خاله فرزانه چه كارايي ميكنه هههه :

 

تو را به اندازه تمام قطره هاي باران دوست دارم ...

تو را به خاطر پاكي و معصوميت كودكانه ات دوست دارم ....

تو را به هر بهانه اي دوست خواهم داشت ....



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
درباره وبلاگ

خواهر زاده عزیزم فاطیما در آخرين روزهاي سرد زمستان در تاريخ 1392/12/27 ساعت 9:55 صبح با وزن 3100 كيلوگرم و قد 47 سانتي متر ،بعد از سالها چشم انتظاری ،چشماي زيباشو به اين دنيا گشود و با اومدنش همه شاديهاي دنيا رو نصيبمون كرد .اون روز يكي از زيباترين روزهاي زندگي من و بهترين خاطرات زندگي منه ... اين وبلاگ دفترچه خاطرات كوچكيست از روزهاي زندگي فرشته اي كوچك كه با عشق تقديم ميكنم به او و از خدا هر روز خواهان سلامتي و خوشبختي او هستم .

آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 21 نفر
بازديدهاي ديروز : 25 نفر
بازدید هفته قبل : 21 نفر
كل بازديدها : 53552 نفر
امکانات جانبی
"